روایت جنگ| پلیسی که در راه صلح شهید شد/ آخرین سحر شهید زراموشی

خبرگزاری خبر آنی ـ ایلام ـ وجیهه فتاحی| در میان هیاهوی کودکان و شور و نشاط اردوی فرهنگی و تفریحی فرزندان شهدا، دو کودک خردسال بیش از دیگران نگاهم را به خود جلب کردند؛ رامتین 10 ساله و نارین پنج‌ساله که دست در دست مادرشان، مهمان برنامه‌ای بودند که قرار بود برای ساعاتی لبخند را به روزهایشان بازگرداند. اما جای خالی پدر، حتی در میان این همه شادی، چیزی نبود که بتوان به‌سادگی از کنار آن گذشت.

مادرشان، بانویی 32 ساله با چشمانی سرخ و صدایی که میان بغض و استواری در نوسان بود، از مردی سخن می‌گفت که سال‌ها همسرش بود، پدر فرزندانش بود و برای مردم، پناهی امن در روزهای دشوار؛ سرگرد شهید حبیب زراموشی.

این اردو نخستین برنامه فرهنگی و تفریحی فرزندان شهید زراموشی پس از شهادت پدرشان بود؛ فرصتی برای آنکه رامتین و نارین، حتی برای چند ساعت، از فضای سنگین دلتنگی فاصله بگیرند. اما روایت مادر، خیلی زود ما را از فضای شاد اردو به آخرین سحر زندگی مشترکش با حبیب برد؛ به شبی که با نماز شب، شوخی و خنده گذشت و به روزی که صدای انفجار، همه معادلات زندگی این خانواده را تغییر داد.

آخرین سحر؛ شوخی کنار اجاق و خوابی که آرامش را گرفت

حملات تروریستی , پلیس 110 ,

فائزه عبدالله‌زاده، همسر شهید، وقتی از آخرین ساعات زندگی مشترکش حرف می‌زند، انگار هنوز در همان خانه و کنار اجاق ایستاده است؛ جایی که آخرین خنده‌های دونفره‌شان در قاب خاطراتش مانده است.

او در گفت‌وگو با سرویس‌خبری خبر آنی در ایلام، از آن سحر چنین روایت می‌کند: من و حبیب در تمام سال‌های زندگی مشترکمان با هم روزه می‌گرفتیم. حدود دو ماه بود که به خواندن نماز شب روی آورده بودم. آن سحر هم مشغول نماز شب بودم که به حبیب گفتم برود و غذا را هم بزند تا ته نگیرد.

بعد از تمام شدن نمازم، کنار ظرف غذایی که روی اجاق بود، با هم شوخی کردیم و خندیدیم؛ خنده‌هایی که حالا در خاطرم قاب شده‌اند و هر بار به یادشان می‌افتم، دلم می‌لرزد.

اما سحر آن روز با همیشه تفاوت داشت. بعد از سحر، خوابی هولناک دیدم؛ دریایی طوفانی و آسمانی سیاه. خواب آن‌قدر سنگین بود که از جا پریدم. همان لحظه احساس کردم حبیب دیگر در خانه نیست و اضطرابی عجیب تمام وجودم را فرا گرفت.

او هنوز از آخرین شب زندگی مشترکش خاطره دیگری را به یاد دارد؛ خاطره‌ای که حالا معنایی متفاوت برایش پیدا کرده است.

انگشتری که قرار بود آرامش بیاورد

عبدالله‌زاده می‌گوید: شب قبل از شهادت، حبیب انگشتری در دست داشت. ناگهان آن را از دستش بیرون آورد و با لبخندی عجیب و نگاهی که آن روز معنایش را نمی‌فهمیدم، گفت: «یک روز تو و یک روز رامتین این را دست کنید.»

من که علاقه‌ای به زیورآلات نداشتم، با تعجب گفتم: این چه حرفی است؟ انگشتر زیبنده دست خودت است!

اما حبیب با همان آرامش همیشگی پاسخ داد: «نه، بپوشش؛ از این به بعد کمی آرام‌ترت می‌کند.»

حالا آن انگشتر برای من فقط یک یادگاری نیست؛ بخشی از آخرین شب زندگی مشترکمان است، نشانی از مردی که انگار می‌خواست چیزی از خودش برای روزهای سخت بعد از رفتنش باقی بگذارد.

از کوهستان‌های چرداول تا لباس سبز فراجا

حبیب زراموشی در روستای سرسبز و کوهستانی کل‌کل آسمان‌آباد از توابع شهرستان چرداول چشم به جهان گشود؛ جایی در دل زاگرس که صلابت کوهستان و سادگی زندگی مردمش، بخشی از شخصیت او را شکل داد.

او از 11 اسفندماه سال 1385 وارد نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران شد و سال‌های خدمت خود را در آبدانان و سرابله گذراند؛ سال‌هایی که به روایت خانواده و همکارانش، تنها به انجام وظایف اداری و انتظامی محدود نماند و با تلاش برای حل اختلافات مردم، گره‌گشایی از مشکلات و ایجاد صلح میان خانواده‌ها همراه بود.

همسرش درباره منش شخصی او می‌گوید: حبیب فقط یک همسر خوب نبود؛ تندیس صبر، مهربانی و انسانیت بود. در تمام سال‌هایی که کنار هم زندگی کردیم، حتی به اندازه یک چشم برهم‌زدن مرا نیازرد؛ نه در کلام و نه در رفتار. اگر خسته از راه می‌رسید، لبخندش را از دست نمی‌داد. صداقت و پاکی در نگاهش موج می‌زد.

او از علاقه عمیق همسرش به مادر نیز خاطره‌ای به یادماندنی دارد: زمانی که پای مادرش شکسته بود و در گچ قرار داشت، حبیب برای اینکه مادرش کوچک‌ترین زحمتی نکشد، او را مانند کودکی خردسال بر دوش می‌گرفت و با صبر و حوصله به همه‌جا می‌برد. پرستاری و مراقبتش از مادر، برای من درس بزرگی از انسانیت و قدرشناسی بود.

افسری که برای سربازانش برادر بود

تصویر حبیب در خانه، با تصویری که همکارانش از او به یاد دارند، تفاوت چندانی ندارد؛ مردی که احترام را نه با درجه و جایگاه، بلکه با رفتار خود به دست آورده بود.

همسر شهید در این باره می‌گوید: رفتار حبیب با مردم، سربازان، دوستان و همکارانش زبانزد بود. هیچ‌وقت خودش را بالاتر از دیگران نمی‌دید. سربازان پاسگاه او را نه فقط به‌عنوان یک افسر، بلکه به چشم برادر بزرگ‌تر می‌دیدند. همیشه حالشان را می‌پرسید، در مشکلاتشان شریک می‌شد و حتی پیش از آنکه کسی درخواستی مطرح کند، برای کمک پیش‌قدم می‌شد.

فرماندهانش به او اعتماد داشتند و همکارانش دوستش داشتند. یکی از همکارانش درباره او جمله‌ای گفت که هنوز در ذهنم مانده است: «حبیب کسی است که اگر دنیا را به او بدهند، یک کلمه حرف زشت از او نمی‌شنوی.»

این همان حبیبی بود که در آخرین روز خدمتش نیز در حال رسیدگی به مشکلات مردم و میانجی‌گری میان دو خانواده بود.

آخرین مأموریت؛ صلح میان دو خانواده و وضویی که ناتمام ماند

11 اسفندماه 1404، درست 18 سال پس از ورود حبیب زراموشی به نیروی انتظامی، آخرین روز خدمت او رقم خورد.

او تا ساعت 13:50 دقیقه مشغول رسیدگی به امور ارباب‌رجوع و تلاش برای برقراری صلح میان دو خانواده بود. پس از آن برای اقامه نماز ظهر آماده شد؛ اما در همان لحظات و هنگام وضو گرفتن، حمله رژیم صهیونیستی و آمریکا به پاسگاه سرابله، زندگی او و خانواده‌اش را برای همیشه تغییر داد.

همسر شهید از لحظه‌ای می‌گوید که هنوز هم یادآوری آن برایش دشوار است: حدود ساعت 11 و نیم ظهر بود که راهی خانه خواهرم شدیم. دلم بی‌قرار بود و مدام می‌خواستم از حبیب خبر بگیرم، اما موفق نمی‌شدم با او تماس بگیرم.

ناگهان صدای انفجار مهیبی بلند شد. تمام وجودم لرزید. بی‌اختیار فریاد زدم و به خواهرم گفتم: «فاطمه! پاسگاه را زدند، حبیبم رفت.»

آن لحظه انگار قلبم پیش از هر خبری، حقیقت را فهمیده بود. احساس می‌کردم دیگر حبیب را نخواهم دید. ساعاتی بعد خبر شهادتش تأیید شد و دنیا روی سرم خراب شد.

پیکر شهید پس از جست‌وجو پیدا شد؛ در حالی که به گفته همسرش، حرز امام جواد(ع) که بر بازوی راست داشت، همچنان سالم مانده بود.

سه نشانه در لحظه شهادت؛ روایت خانواده از ارادت‌های شهید

عبدالله‌زاده از ویژگی‌هایی یاد می‌کند که به تعبیر خانواده و همرزمانش، یادآور ارادت قلبی شهید به اهل‌بیت(ع) بود.

او می‌گوید: حبیب در لحظه شهادت سه نشانه از ارادت به سه امام بزرگوار را با خود داشت؛ در حالی که برای نماز آماده می‌شد، همچون مولایش حضرت علی(ع)، روزه‌دار و با لب تشنه بود و حرز امام جواد(ع) نیز بر بازوی راستش قرار داشت؛ حرزی که پس از شهادت هم سالم ماند.

برای خانواده، این نشانه‌ها بخشی از خاطره معنوی مردی است که زندگی‌اش با عبادت، محبت به خانواده و خدمت به مردم گره خورده بود.

قولی که دختر پنج‌ساله هنوز فراموش نکرده است

اما شاید دردناک‌ترین بخش روایت فائزه عبدالله‌زاده، نه از آخرین لحظات شهادت، بلکه از زندگی روزمره دو کودکی باشد که هنوز معنای کامل نبودن پدر را درک نکرده‌اند.

او با بغض از ماجرای جوجه‌هایی می‌گوید که قرار بود حبیب برای دخترش بخرد؛ وعده‌ای ساده که حالا به یکی از تلخ‌ترین خاطرات این خانواده تبدیل شده است.

روز قبل از شهادت، حبیب برای بچه‌ها جوجه خریده بود. وقتی گربه آن‌ها را کشت، نارین کوچک بسیار بی‌تابی کرد. حبیب هم با مهربانی به دخترش قول داد که فردا دوباره برایش جوجه بخرد.

اما فردایی که قرار بود با خرید چند جوجه و لبخند دخترش آغاز شود، هرگز برای حبیب نرسید.

حالا نارین پنج‌ساله هنوز سراغ جوجه‌هایی را می‌گیرد که پدرش قول خریدشان را داده بود؛ وعده‌ای کودکانه که برای او هنوز تمام نشده است.

رامتین 10 ساله نیز در کنار خواهرش، با خاطرات پدری زندگی می‌کند که دیگر قرار نیست از سر کار به خانه بازگردد.

زندگی پس از شهادت؛ مادری که می‌خواهد جای خالی پدر را برای فرزندانش قابل تحمل کند

ماه‌های نخست پس از شهادت حبیب برای این خانواده بسیار سخت گذشت؛ روزهایی که همسر شهید باید در کنار تحمل داغ همسر، مراقب روحیه دو فرزند خردسالش نیز می‌بود.

عبدالله‌زاده می‌گوید: ماه‌های اول بسیار دردناک بود، اما امروز به همسر شهید بودنم افتخار می‌کنم. باور دارم حبیب نزد امام حسین(ع) است و شفیع من و فرزندانم خواهد بود.

او با اشاره به الگو گرفتن از حضرت زینب(س) ادامه می‌دهد: تلاش می‌کنم با توکل به خدا و با امید به ظهور امام زمان(عج)، روحیه خودم را حفظ کنم. آرزو دارم بتوانم در مسیر و راهی که همسرم انتخاب کرد، قدم بردارم.

او دلیل حضور در اردوی فرهنگی و تفریحی فرزندان شهدا را نیز همین می‌داند؛ فرصتی برای تغییر روحیه رامتین و نارین و کاستن، هرچند اندک، از سنگینی داغ دوری پدر.

پیام همسر شهید به دشمنان؛ ایران برای ما خانه است

این بانوی جوان در بخش دیگری از سخنانش با ابراز علاقه به مقام معظم رهبری و تأکید بر دلبستگی خود به ایران اسلامی، خطاب به دشمنان می‌گوید: من کشورم ایران را دوست دارم. اگر خدای ناکرده کشورم آسیبی ببیند، دیگر ارزشی برای ما باقی نمی‌ماند. دشمنان بدانند همان‌طور که یزید و صدام رفتند، آن‌ها نیز ماندگار نخواهند بود و خون شهدای ما فراموش نمی‌شود.

اردویی برای لبخندهایی در کنار جای خالی پدر

اردوی فرزندان شهدا برای رامتین و نارین، شاید نخستین فرصت پس از ماه‌ها بود تا در کنار کودکانی با تجربه‌ای مشابه، لحظاتی از دنیای تلخ دلتنگی فاصله بگیرند. مادرشان امیدوار است این برنامه‌ها بتواند بخشی از بار سنگین نبودن پدر را از دوش فرزندانش بردارد.

اما بعضی جای خالی‌ها با هیچ اردویی پر نمی‌شوند؛ درست مثل جای خالی پدری که قرار بود فردای آن روز برای دخترش جوجه بخرد، انگشتری را برای همسر و پسرش به یادگار گذاشت و آخرین سحر زندگی‌اش را با خنده و شوخی کنار اجاق گذراند.

حبیب زراموشی رفت، اما در خانه‌ای که دو کودک هنوز چشم‌انتظار بازگشت پدرند، انگشتری او باقی مانده است؛ یادگاری از مردی که آخرین روز زندگی‌اش را نیز در مسیر خدمت به مردم گذراند.

انتهای پیام/

منبع : تسنیم

آخرین خبر ها

پربیننده ترین ها

دوستان ما

گزارش تخلف

همه خبرهای سایت از منابع معتبر تهیه و منتشر می‌شود. در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.