به گزارش سرویسخبری اجتماعی خبرگزاری خبر آنی، موزهها در دنیای امروز دیگر صرفاً ساختمانهایی برای نگهداری اشیای تاریخی و نمایش آثار گذشتگان نیستند. آنها بخشی از زیرساخت قدرت فرهنگی کشورها محسوب میشوند؛ نهادی که میتواند از طریق پژوهش، نمایشگاههای تخصصی، انتشار آثار علمی، برگزاری رویدادهای بینالمللی و معرفی میراث تاریخی، روایت یک ملت از هویت و تمدن خود را در سطح جهانی تثبیت کند.
در چنین شرایطی، پرسش درباره ساختار مدیریتی موزههای مهم کشور، صرفاً یک اختلاف اداری میان ستاد وزارت میراث فرهنگی و اداره کل میراث فرهنگی استان تهران نیست؛ بلکه موضوع به چگونگی صیانت از میراث فرهنگی، نحوه تخصیص منابع، ظرفیت دیپلماسی فرهنگی و حتی رقابت بر سر روایت تاریخی و هویتی ایران در عرصه بینالمللی ارتباط پیدا میکند.
موزه فرش ایران، موزه رضا عباسی و موزه آبگینه و سفالینه ایران سه مجموعهای هستند که هرکدام در حوزه تخصصی خود جایگاهی فراتر از یک موزه استانی دارند. این مجموعهها به واسطه آثار، موضوع فعالیت و ظرفیت پژوهشی و فرهنگیشان میتوانند نماینده بخشی از هنر و تمدن ایران در سطح بینالمللی باشند.
با این حال، از اوایل دهه 1390 مدیریت این سه موزه از ساختار ستادی وزارت میراث فرهنگی به اداره کل میراث فرهنگی استان تهران منتقل شد؛ تغییری ساختاری که به اعتقاد منتقدان آن، بهتدریج زمینهساز کاهش توجه مدیریتی، محدودشدن اعتبارات و تضعیف ظرفیتهای تخصصی این مجموعهها شده است.
حالا پس از گذشت بیش از یک دهه، اسناد مربوط به بررسی مجدد ساختار مدیریتی این موزهها نشان میدهد که موضوع بازگشت مدیریت آنها به ستاد مرکزی وزارتخانه بار دیگر مطرح شده است؛ اما نتیجه این بررسیها نیز بهجای آنکه به یک تصمیم اجرایی منجر شود، پرسشهای تازهای درباره موانع اصلاح ساختار مدیریتی موزههای کشور ایجاد کرده است.
از موزه ملی تا موزه استانی؛ تصمیمی که آثار آن باید بررسی شود
بر اساس توضیحات ارائهشده از سوی منتقدان ساختار فعلی، سه موزه فرش ایران، رضا عباسی و آبگینه و سفالینه در اوایل دهه 1390 از مجموعههای تحت مدیریت ستاد مرکزی وزارت میراث فرهنگی خارج و به اداره کل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایعدستی استان تهران واگذار شدند.
استدلال اصلی منتقدان این است که این تغییر صرفاً جابهجایی یک واحد اداری نبوده، بلکه در عمل سطح تصمیمگیری، نوع تخصیص اعتبار و اولویتهای مدیریتی این موزهها را تحت تأثیر قرار داده است.
در ساختار ستادی، یک موزه تخصصی میتواند متناسب با مأموریت ملی خود از ظرفیت کارشناسی، اعتبارات و برنامههای کلان وزارتخانه بهرهمند شود؛ اما وقتی همان مجموعه در ساختار یک اداره کل استانی قرار میگیرد، ناگزیر باید در کنار مجموعه گستردهای از وظایف و اولویتهای استانی تعریف شود.
در این میان، مسئله اصلی این نیست که استان تهران اهمیت کمتری برای میراث فرهنگی قائل است یا توانایی اداره موزههای تخصصی را ندارد؛ بلکه پرسش این است که آیا یک اداره کل استانی با محدودیتهای بودجهای، نیروی انسانی و تعدد مأموریتها، میتواند به همان اندازه یک ساختار ملی برای موزهای با مأموریت بینالمللی برنامهریزی و سرمایهگذاری کند؟
به بیان دیگر، آیا مدیریت یک موزه تخصصی فرش که قرار است نماینده هنر ایران در جهان باشد، باید در همان سطح و با همان سازوکار مدیریتی مجموعههای موزهای استانی تعریف شود؟
این پرسش زمانی جدیتر میشود که بدانیم موزه فرش ایران از ابتدا با کاربری موزهای طراحی شده و صرفاً یک بنای تاریخی تغییرکاربرییافته نیست. این مجموعه در 22 بهمن 1356 افتتاح شده و از ابتدا مأموریت نمایش و معرفی هنر فرش ایران را بر عهده داشته است.
باکو چگونه از فرش، ابزار قدرت فرهنگی میسازد؟
یکی از مهمترین ابعاد این موضوع را باید در تحولات فرهنگی جمهوری آذربایجان جستوجو کرد؛ کشوری که طی سالهای گذشته سرمایهگذاری قابل توجهی بر معرفی هنر فرش و تثبیت جایگاه خود در این حوزه انجام داده است.
موزه ملی فرش آذربایجان در سال 1967 تأسیس شد؛ اما نقطه عطف فعالیت این مجموعه، انتقال آن به ساختمان جدید در باکو در سال 2014 بود. این ساختمان با طراحی ویژه و در قالب پروژهای با مشارکت بنیاد حیدر علیاف و وزارت فرهنگ و گردشگری آذربایجان ساخته شد.
اهمیت این پروژه فقط در ساخت یک ساختمان جدید خلاصه نمیشود. در طراحی مجموعه، بخشهای علمی، پژوهشی، کتابخانه، مخازن تخصصی، آزمایشگاه، مرمت و حفاظت آثار و فضاهای نمایشگاهی در نظر گرفته شده است. حتی در گزارش رسمی ریاستجمهوری آذربایجان درباره ساخت این موزه، برای استقرار حدود 200 نیروی انسانی در ساختمان جدید پیشبینی شده بود.
همچنین در معرفی رسمی موزه، از نگهداری بیش از 10 هزار اثر و برگزاری برنامههای آموزشی و تخصصی سخن گفته شده است. این ارقام و امکانات، صرفاً شاخصهایی برای مقایسه ظاهری دو ساختمان نیستند؛ بلکه نشان میدهند یک کشور چگونه میتواند یک حوزه هنری را به موضوعی برای سرمایهگذاری سازمانیافته فرهنگی تبدیل کند.
در اینجا باید به یک نکته مهمتر نیز توجه کرد؛ رقابت فرهنگی بر سر فرش، صرفاً رقابت بر سر مالکیت چند تخته قالی یا برگزاری نمایشگاه نیست؛ بلکه رقابت بر سر معرفی مکاتب، خاستگاهها، نقوش، شیوههای بافت، هنرمندان و تاریخ شکلگیری این هنر است.
هر کشوری که بتواند پژوهش بیشتری انجام دهد، اسناد دقیقتری منتشر کند، نمایشگاههای مؤثرتری برگزار کند و در موزههای معتبر جهان حضور فعالتری داشته باشد، در شکلدادن به روایت بینالمللی این هنر نیز دست بالاتری خواهد داشت.
موزه هنرهای معاصر؛ نمونهای از تفاوت نگاه ستادی و استانی
یکی از مقایسههای مطرحشده از سوی منتقدان ساختار فعلی، مقایسه موزه فرش ایران با موزه هنرهای معاصر تهران است. هر دو مجموعه در تهران قرار دارند و هر دو از ظرفیتهای مهم فرهنگی کشور محسوب میشوند؛ اما تفاوت مورد اشاره منتقدان، در نوع نگاه مدیریتی و نحوه پشتیبانی از برنامههای فرهنگی آنهاست.
موزه هنرهای معاصر میتواند با برگزاری نمایشگاهها، نشستها، رویدادهای تخصصی و برنامههای مرتبط با هنر معاصر، بهصورت مستمر در فضای فرهنگی کشور حضور داشته باشد. در این مدل، برگزاری رویداد صرفاً به معنای بازکردن درهای موزه و نمایش چند اثر نیست؛ بلکه طراحی برنامه، دعوت از هنرمندان و کارشناسان، تولید محتوای تخصصی، تهیه کاتالوگ و اطلاعرسانی نیز بخشی از مأموریت مجموعه است.
منتقدان معتقدند موزه فرش نیز باید از چنین رویکردی برخوردار باشد؛ با این تفاوت که حوزه تخصصی آن، یکی از مهمترین و شناختهشدهترین نمادهای هنر ایرانی در جهان است.
به بیان دیگر، اگر موزه هنرهای معاصر میتواند برای معرفی جریانهای هنری معاصر ایران برنامهریزی کند، چرا موزه فرش ایران نباید برای معرفی مکاتب تاریخی و منطقهای فرش کشور، حضور در نمایشگاههای بینالمللی و انتشار پژوهشهای تخصصی برنامهای منظم و بلندمدت داشته باشد؟
این مقایسه البته به معنای یکسان بودن مأموریت، ساختار هزینه یا شیوه فعالیت دو موزه نیست؛ بلکه پرسش اصلی، برخورداری هر دو مجموعه از پشتیبانی متناسب با اهمیت مأموریت فرهنگی آنهاست.
سرنوشت موزههای رضا عباسی و آبگینه؛ مسئله فقط فرش نیست
یکی از محورهای مهم انتقاد به ساختار فعلی، مسئله اعتبارات استانی و محدودیت منابع برای انجام مأموریتهای تخصصی موزههاست. در گفتوگو با منتقدان این وضعیت، این استدلال مطرح میشود که مسئولان وزارت میراث فرهنگی ممکن است کمبود اعتبار را یکی از موانع بازگشت این موزهها به ساختار ستادی عنوان کنند؛ اما مسئله اصلی الزاماً افزایش بودجه یا ایجاد ردیف اعتباری جدید نیست، بلکه استفاده از ظرفیتهای موجود وزارتخانه و تعریف اولویتهای متناسب با مأموریت ملی موزههاست.
اگرچه بخش مهمی از مباحث مطرحشده به موزه فرش ایران مربوط میشود، اما موضوع مدیریت دو موزه دیگر نیز به همان اندازه اهمیت دارد. موزه رضا عباسی از جمله مجموعههایی است که طیف گستردهای از آثار تاریخی و هنری ایران را از دوران پیش از اسلام تا دوره اسلامی در خود جای داده است. این موزه میتواند بهعنوان یکی از مراکز مهم معرفی سیر تحول هنر و تمدن ایران، نقش مؤثری در فعالیتهای پژوهشی و آموزشی داشته باشد.
موزه آبگینه و سفالینه ایران نیز به دلیل تمرکز تخصصی بر هنر شیشه و سفال، جایگاهی ویژه دارد. این موزه در بنای تاریخی خانه قوام قرار گرفته و آثار شیشهای و سفالی ایران در دورههای مختلف تاریخی را به نمایش میگذارد.
اهمیت این دو مجموعه در آن است که هرکدام موضوعی تخصصی را نمایندگی میکنند که برای معرفی آن در سطح جهانی، به کارشناسان، پژوهشگران، برنامههای نمایشگاهی و ارتباطات بینالمللی نیاز است.
در نتیجه، مسئله مدیریت این سه موزه را نمیتوان صرفاً در چارچوب وضعیت یک ساختمان یا اختلاف بر سر ردیف بودجه بررسی کرد. موضوع اصلی، چگونگی اداره مجموعههایی است که بخشی از هویت تاریخی و هنری کشور را نمایندگی میکنند.
اسناد چه میگویند؟
شاید مهمترین بخش این پرونده، اسنادی باشد که نشان میدهد موضوع بازگشت مدیریت سه موزه به ستاد مرکزی وزارت میراث فرهنگی، پیش از این نیز در سطح مدیریتی وزارتخانه مطرح شده، اما به نتیجه اجرایی نرسیده است.
بر اساس نامهای که مدیرکل موزههای وزارت میراث فرهنگی به مشاور وزیر و مدیرکل دفتر برنامهریزی و بودجه ارسال کرده، موضوع واگذاری مدیریت سه موزه فرش ایران، رضا عباسی و آبگینه و سفالینه ایران به ستاد مرکزی وزارتخانه در چهارمین نشست شورای راهبردی موزههای کشور مطرح شده است.
این نشست در تاریخ 12 آذر 1404 با حضور وزیر و معاون میراث فرهنگی و اعضای شورای راهبردی موزههای کشور برگزار شده و صورتجلسه آن در تاریخ 26 آذر 1404 تنظیم و ارسال شده است.
در این جلسه، موافقان و مخالفان انتقال مدیریت موزهها دیدگاههای خود را مطرح کردهاند؛ دیدگاههایی که بررسی آنها نشان میدهد اختلافنظر موجود صرفاً بر سر محل استقرار یک واحد اداری نیست، بلکه به دو نگاه متفاوت درباره نحوه اداره موزههای کشور بازمیگردد.
استدلال موافقان؛ موزههای ملی را نمیتوان با مقیاس استانی اداره کرد
در بخش موافقان انتقال مدیریت سه موزه به ستاد مرکزی وزارتخانه، چند محور اساسی مطرح شده است؛ نخست اینکه این موزهها به دلیل مقیاس ملی و محتوای فرهنگی خود، محدوده و مأموریتی فراتر از استان تهران دارند و در واقع نماینده بخشی از فرهنگ و تمدن ایران هستند.
دوم، گستردگی و تنوع اشیای موجود در این مجموعهها و ارتباط آنها با جغرافیای فرهنگی سراسر کشور است. آثار موجود در این موزهها تنها به تهران تعلق ندارند و بخشهایی از تاریخ و هنر مناطق مختلف ایران را نمایندگی میکنند. سوم، ضرورت ارتقای جایگاه این موزهها از سطح استانی به سطح ملی، متناسب با نوع و محتوای آثار قابل نمایش است.
در این صورتجلسه همچنین بر ضرورت ایجاد مدیریت مستقل با ردیف اعتباری مستقل برای تأمین منابع مالی و تعریف سازوکار مشخص برای اداره این مجموعهها تأکید شده است. یکی دیگر از استدلالهای مطرحشده، نبود توان فنی و کارشناسی کافی در اداره کل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایعدستی استان تهران برای نظارت و راهبری تخصصی این موزههاست.
موضوع تأمین نیروی انسانی متخصص، ارتقای ساختار اداری و تشکیلاتی و بهرهگیری از ظرفیت کارشناسی و فنی ستاد مرکزی وزارتخانه نیز در زمره دلایل موافقان انتقال قرار گرفته است. در بخش دیگری از این استدلالها، به ویژگیهای منحصربهفرد موزه آبگینه و سفالینه اشاره شده و این مجموعه بهعنوان موزهای تخصصی در حوزه شیشه و سفال معرفی شده است که از ظرفیت ملی برخوردار است.
همچنین موافقان معتقدند انتقال مدیریت این سه موزه به ستاد مرکزی میتواند امکان راهاندازی و توسعه موزههای جدید در شهرستانهای استان تهران را فراهم کند و در نتیجه، تمرکز مدیریت موزههای ملی و استانی از یکدیگر تفکیک شود.
استدلال مخالفان؛ انتقال با چه موانع قانونی و اداری روبهروست؟
در سوی دیگر، مخالفان انتقال نیز دلایلی را مطرح کردهاند که مهمترین آنها به قوانین و ساختار اداری کشور بازمیگردد. در این بخش، به مصوبات شورای عالی اداری درباره واگذاری وظایف و اختیارات اجرایی به ادارات کل استانی اشاره شده است. همچنین بند «الف» ماده 105 قانون برنامه هفتم پیشرفت، از جمله مستنداتی است که مخالفان برای تأکید بر انتقال تصدیهای قابل واگذاری به سطح استان به آن استناد کردهاند.
یکی دیگر از نگرانیهای مطرحشده، احتمال ایجاد تداخل وظایف و موازیکاری میان بخشهای استانی و ستادی وزارتخانه در صورت انتقال مدیریت موزههاست. مخالفان همچنین موضوع تشکیل نهاد موزههای ملی و تعریف چارچوب و ضوابط راهبری و مدیریت این مجموعهها را مطرح کردهاند و معتقدند پیش از هرگونه جابهجایی، باید ساختار مشخصی برای اداره موزههای ملی تعریف شود.
موضوع هیئتامنایی شدن موزهها نیز در این میان مطرح شده است؛ به این معنا که بهجای جابهجایی ساده مدیریت، باید شیوهای مستقلتر برای اداره این مجموعهها طراحی شود. از دیگر موانع مطرحشده، دشواری تعریف ساختار سازمانی جدید، ارتقای چارت پرسنلی، انتقال نیروی انسانی و مشکلات مربوط به انتقال حسابهای مستقل و اعتبارات است.
در بخشی از استدلال مخالفان نیز به این موضوع اشاره شده که انتقال مدیریت موزهها به ستاد مرکزی ممکن است بر نحوه تخصیص درآمدهای اختصاصی آنها اثر بگذارد و سازوکار مالی موجود را با تغییر مواجه کند. بنابراین، اسناد نشان میدهد مخالفان انتقال نیز صرفاً با اصل اهمیت ملی این موزهها مخالفت نکردهاند، بلکه مجموعهای از ملاحظات قانونی، مالی و تشکیلاتی را پیش روی این پیشنهاد قرار دادهاند.
نتیجه جلسه چه شد؟ پیشنهاد انتقال از دستور کار خارج شد!
اما بخش قابل تأمل صورتجلسه، نتیجه نهایی بررسیهاست. در قسمت جمعبندی دیدگاهها و مصوبات، آمده است که با توجه به ارائه نشدن دلایل و مستندات کافی و لازم در این خصوص و با استماع نظرات مخالفان انتقال، موضوع واگذاری مدیریت موزههای فرش ایران، رضا عباسی و آبگینه و سفالینه به ستاد مرکزی وزارتخانه، به دلیل مغایرت با قوانین و دستورالعملهای ابلاغی، کانلمیکن تلقی شده و از دستور کار خارج شده است.
به این ترتیب، پیشنهادی که با هدف ارتقای جایگاه ملی این موزهها و ایجاد ساختار مستقل مدیریتی و اعتباری مطرح شده بود، در همان مرحله بررسی متوقف ماند. این نتیجه البته به معنای آن نیست که مشکلات مطرحشده درباره وضعیت موزهها حل شده یا ساختار فعلی از نظر کارشناسی بهترین ساختار ممکن تشخیص داده شده است؛ بلکه صرفاً نشان میدهد پیشنهاد مشخص انتقال مدیریت در آن جلسه به مرحله اجرا نرسیده است.
در واقع، صورتجلسه بهجای آنکه راهکاری اجرایی برای رفع مشکلات مطرحشده ارائه کند، بار دیگر موانع قانونی و اداری را در مقابل تغییر ساختار قرار داده است.
اینجا یک پرسش مهم مطرح میشود؛ اگر ساختار موجود برای اداره این موزهها با محدودیتهای جدی مواجه است و حتی در سطح مدیران وزارتخانه نیز ضرورت ارتقای جایگاه آنها مورد بحث قرار گرفته، چرا باید موضوع در میان اختلافات اداری و تشکیلاتی متوقف بماند؟
آیا انتقال مدیریت به ستاد مرکزی تنها راهحل است؟
البته باید به یک نکته مهم توجه کرد؛ بازگرداندن مدیریت سه موزه به ستاد مرکزی وزارتخانه، لزوماً تنها راهحل ممکن برای رفع مشکلات آنها نیست. ممکن است وزارت میراث فرهنگی با حفظ مدیریت استانی، ساختاری مستقل برای این موزهها تعریف کند؛ ساختاری که در آن ردیف اعتباری مشخص، مدیریت تخصصی، استقلال نسبی در برنامهریزی فرهنگی، نیروی انسانی متناسب و امکان ارتباط مستقیم با مراکز علمی و فرهنگی بینالمللی پیشبینی شده باشد.
همچنین میتوان با تشکیل یک مجموعه مدیریتی مستقل برای موزههای تخصصی و ملی، از موازیکاری میان بخشهای ستادی و استانی جلوگیری کرد. اما آنچه نمیتوان از آن چشمپوشی کرد، ضرورت تعیین تکلیف مأموریت و جایگاه این مجموعههاست.
اگر قرار است این موزهها در سطح ملی فعالیت کنند، باید ابزار، اختیار و منابع متناسب با این مأموریت نیز در اختیارشان قرار گیرد. نمیتوان از یک موزه انتظار داشت در سطح بینالمللی برای معرفی میراث فرهنگی ایران رقابت کند، اما در برنامهریزی، تخصیص اعتبار و تأمین نیروی انسانی، صرفاً بهعنوان یک واحد معمول استانی با آن برخورد شود.
از سوی دیگر، اگر مسئولان وزارتخانه معتقدند ساختار استانی برای اداره این موزهها مناسبتر است، باید مستندات و شاخصهای عملکردی این تصمیم را ارائه کنند؛ از جمله اینکه پس از انتقال مدیریت در اوایل دهه 90، چه میزان اعتبار به این مجموعهها اختصاص یافته، چه تعداد نمایشگاه تخصصی برگزار شده، چه طرحهای پژوهشی و مرمتی به اجرا درآمده و میزان حضور بینالمللی آنها چه تغییری کرده است. این اطلاعات میتواند مبنای یک ارزیابی واقعی از عملکرد ساختار فعلی باشد.
وزارت میراث فرهنگی باید به چند پرسش پاسخ دهد
پرونده مدیریت سه موزه فرش ایران، رضا عباسی و آبگینه و سفالینه را نمیتوان با یک اختلاف اداری خاتمهیافته تلقی کرد. این موضوع به سیاستگذاری کلان وزارت میراث فرهنگی در حوزه موزهداری مربوط است و لازم است مسئولان این وزارتخانه درباره آن شفافسازی کنند. نخست اینکه انتقال مدیریت این سه موزه از ستاد مرکزی به اداره کل میراث فرهنگی استان تهران در اوایل دهه 90، بر اساس کدام مصوبه و با چه اهدافی انجام شده است؟
دوم اینکه آیا پس از این انتقال، ارزیابی مشخصی از عملکرد مدیریتی، وضعیت اعتبارات، نیروی انسانی و فعالیتهای تخصصی این موزهها انجام شده است؟ اگر چنین ارزیابیای وجود دارد، نتایج آن چه بوده است؟
سوم اینکه میزان اعتبارات اختصاصیافته به هر یک از این موزهها در سالهای گذشته چقدر بوده و چه سهمی از بودجه اداره کل میراث فرهنگی استان تهران به حفاظت، مرمت، نگهداری و فعالیتهای پژوهشی آنها اختصاص پیدا کرده است؟ چهارم اینکه با وجود مطرح شدن موضوع انتقال مدیریت در شورای راهبردی موزههای کشور، چرا این پیشنهاد به دلیل موانع قانونی و اداری از دستور کار خارج شده است؟ آیا پس از آن، راهکار جایگزینی برای رفع مشکلات ساختاری این مجموعهها تعریف شده است؟
پنجم اینکه آیا وزارت میراث فرهنگی برنامهای برای حضور منظم موزه فرش ایران در نمایشگاههای بینالمللی، انتشار پژوهشهای تخصصی درباره مکاتب فرشبافی ایران و تقویت ارتباط آن با موزههای معتبر جهان دارد؟ و در نهایت، آیا مسئولان وزارتخانه معتقدند ساختار فعلی اداره این موزهها پاسخگوی مأموریت ملی و بینالمللی آنهاست؟ اگر پاسخ مثبت است، مستندات این ارزیابی چیست و اگر پاسخ منفی است، چرا برای اصلاح آن تصمیم اجرایی گرفته نمیشود؟
مسئله فقط سه ساختمان نیست؛ مسئله جایگاه میراث فرهنگی ایران است
در نهایت، آنچه در پرونده سه موزه فرش ایران، رضا عباسی و آبگینه و سفالینه اهمیت دارد، صرفاً بازگشت یا عدم بازگشت چند واحد اداری به ستاد مرکزی وزارت میراث فرهنگی نیست. موضوع اصلی این است که کشور تا چه اندازه برای معرفی و صیانت از میراث فرهنگی خود برنامه دارد و آیا ساختار اداری موجود با مأموریتهای فرهنگی امروز ایران تناسب دارد یا خیر.
در شرایطی که کشورهای منطقه برای توسعه موزههای تخصصی، جذب مخاطب بینالمللی، مستندسازی آثار و تثبیت روایت تاریخی خود سرمایهگذاری میکنند، نمیتوان نسبت به ظرفیتهای مهم فرهنگی ایران بیتفاوت بود.
موزه فرش ایران میتواند مرجع علمی و فرهنگی معرفی مکاتب فرشبافی کشور باشد؛ موزه رضا عباسی میتواند روایتگر پیوستگی تاریخی و هنری ایران از دوران باستان تا دوره اسلامی باشد و موزه آبگینه و سفالینه نیز میتواند جایگاه ایران را در تاریخ هنر شیشه و سفال به مخاطبان داخلی و خارجی معرفی کند.
اما تحقق چنین مأموریتی نیازمند چیزی فراتر از نگهداری ساختمان و بازگشایی تالارهای نمایش است؛ این مجموعهها به مدیریت تخصصی، برنامهریزی بلندمدت، اعتبار متناسب، نیروی انسانی متخصص و ارتباطات علمی و بینالمللی نیاز دارند. نمیتوان از یک طرف درباره ضرورت دیپلماسی فرهنگی، مقابله با تحریف تاریخ و معرفی تمدن ایران سخن گفت و از طرف دیگر، ظرفیت نهادهایی را که میتوانند در این مسیر نقشآفرینی کنند، درگیر بلاتکلیفیهای ساختاری و اداری کرد.
تصمیم سال 1391 درباره انتقال مدیریت این موزهها هرچه بوده، امروز باید با ارزیابی عملکرد بیش از یک دهه گذشته دوباره بررسی شود. نه اصرار بر ساختار سابق بدون ارزیابی کارشناسی قابل دفاع است و نه ادامه وضع موجود صرفاً به دلیل دشواریهای اداری و تشکیلاتی.
وزارت میراث فرهنگی باید روشن کند که برای آینده این سه گنجینه چه برنامهای دارد؛ چراکه آنچه در معرض خطر قرار میگیرد، صرفاً جایگاه سازمانی سه موزه نیست، بلکه فرصت ایران برای معرفی علمی، مستند و قدرتمند میراث فرهنگی خود به جهان است. موزهها فقط محل نگهداری گذشته نیستند؛ آنها ابزار ساختن روایت آینده یک ملتاند.
انتهای پیام/






