اگر درگیری طولانی مدت بتواند اختلال در بازار انرژی و فرسودگی ناشی از جنگ را به فشار سیاسی بر واشنگتن تبدیل کند، ایران نیازی به شکست نظامی آمریکا ندارد.

به گزارش خبرآنی از پایگاه خبری-تحلیلی کانترپانچ، از سرگیری مجدد درگیری میان ایالات متحده آمریکا و ایران در تاریخ ۳۱ آگوست دوباره قیمت نفت خام برنت را به بالای ۹۱ دلار کشاند. نیروهای آمریکا سکوهای موشکی ایران در جزیره لارک در نزدیکی تنگه هرمز را هدف قرار دادند و تهران هم اعلام کرد به تلافی این اقدام به پایگاههای آمریکا در اردن حمله کرد.
این تبادل آتش در حالی رخ داد که تنها چند روز پیش دولت رئیس جمهور ترامپ آماده میشد تا پیش از انتخابات میان دوره در ماه نوامبر با پالایشگاهها و خردهفروشان سوخت بر سر موضوع افزایش قیمت بنزین دیدار کنند. با گذشت شش ماه از جنگ، درگیری فقط به صدمات نظامی محدود نیست. بلکه به طور فزایندهای به تابآوری سیاسی گره خورده است.
این تغییر موضع نشانگر نقطه ضعفی اساسی است که ایران سعی دارد از آن بهره ببرد. ایران نیاز ندارد آمریکا را در یک جنگ کلاسیک شکست دهد و در واقعیت شانس موفقیت کمی هم برای انجام این مهم در اختیار دارد. در عوض آنچه ایران توانایی دستیابی به آن را دارد این است که هزینه ادامه درگیری را برای واشنگتن از منظر اقتصادی، سیاسی و انتخاباتی رفته رفته افزایش دهد.
از دید ایران، این منطق ریشهای تاریخی دارد. جنگ هشت ساله ایران و عراق با حمله صدام حسین به ایران در سال ۱۹۸۰ آغاز شد در زمانهای که جمهوری اسلامی هنوز در کشاکش دگرگونی حاصل از انقلاب خود قرار داشت. عراق عمدتا روی کمکهای تسلیحاتی خارجی حساب کرده بود. اتحاد جماهیر شوروی بزرگترین تامین کنندهاش بود در حالیکه واشنگتن در نهایت از سال ۱۹۸۲ به بعد با ارائه کمکهای سیاسی، تجاری، اطلاعاتی و به شکلهای دیگر به طرف عراق متمایل شد.
از آنجایی که مقامات ایالات متحده آمریکا ترس این را داشتند که ایران در این نبرد به پیروزی برسد. ایران خسارات سنگینی را متحمل شد و برتری قطعی مختص به خود به دست نیاورد، عراق هم به هدف خود در ایجاد تغییرات سیاسی در ایران دست نیافت.
درسی که در حافظه سیاسی ایران ثبت شد این نیست که حکومت ضعیفتر همیشه توانایی شکست ائتلافی قویتر را دارد. بلکه در ابعاد کوچکتر این درس را آموخت که ماندگاری میتواند موجب شود دشمن از اهداف سیاسی خود دست بکشد و زمان به ابزاری استراتژیک مبدل شود. این تجربه کمک میکند به تفهیم اینکه چرا فشاری که هدف آن تحمیل تسلیم سریع به ایرانیان بود نتیجهای عکس تولید کرد یعنی تحمل خسارت فوری، اجتناب از درگیری مستقیم طبق شرایط مطلوب آمریکا و انتظار برای اینکه هزینههای ناشی از جنگ در جای دیگری انباشته شود.
تنگه هرمز بستر اقتصادی فوقالعاده قدرتمندی در اختیار این استراتژی قرار میدهد. بر اساس آمار اداره اطلاعات انرژی ایالات متحده آمریکا، در حدود ۲۰ درصد از مصرف مشتقات نفتی جهان در نیمه سال ۲۰۱۵ از تنگه هرمز عبور کرد. ایران برای اینکه انتظارات جهانی را تحت تاثیر قرار دهد نیاز ندارد این آبراه را به طور کامل مسدود کند. تهدید کشتیرانی، اختلالات مقطعی، هزینه بیمه بالاتر و عدم قطعیت در مورد جریان انرژی همه بر قیمتها اثرگذارند. جنگ کنونی این حقیقت را به نمایش گذاشته است که چگونه یک تقابل نظامی در خلیج (فارس) به سرعت مصرف کنندگان را هزاران کیلومتر آن طرفتر تحت تاثیر قرار دهد.
اهمیت این موضوع به این دلیل است که اراده سیاسی در آمریکا به نحوی خلاف محاسبات میدان نبرد به شرایط اقتصادی داخلی گره خورده است. تا اواخر ماه آگوست، قیمت عادی بنزین در آمریکا بیشتر از ۴ دلار به ازای هر گالن (معادل ۳٫۷۸۵ لیتر) بود که تقریبا یک دلار بیشتر از سال پیش است.
برای رایدهندگان مباحث استراتژیکی، چون بازدارندگی، خطر اتمی یا نظم منطقهای با مطلب سادهای رقابت میکند که ناشی از هزینه جنگ است و آن میزان هزینهای است که آنها در پمپ بنزینها پرداخت میکنند و اینکه چگونه قیمت انرژی بالاتر بر سایر مقولاتی، چون حمل و نقل، غذا و سایر هزینههای خانگی اثر میگذارد. مادامی که این هزینهها پابرجا باقی بمانند، سیاست گذاری خارجی به سیاست داخلی مبدل میشود.
همین حالا هم فشار سیاسی را میتوان سنجید. نتایج یک نظر سنجی مشترک رویترز و ایپسوس نشان داد که تنها ۳۱ درصد آمریکاییها از اقدام نظامی آمریکا علیه ایران حمایت کردند در حالیکه ۸۳ درصد انتظار داشتند که جنگ برای دورهای طولانی ادامه پیدا کند. مقبولیت ترامپ ۳۳ درصد باقی مانده است. این آمار ثابت نمیکنند که تنها جنگ ایران محرک کنشگریهای سیاسی آمریکاییها است و این را هم تضمین نمیکند که عصبانیت عمومی موجب تغییر در استراتژی کلان میشود. اما نشان میدهد که امنیت سیاسی در یک درگیری طولانی مدت در حال کاهش است مادامی که اثرات اقتصادی ناشی از آن آشکارا قابل مشاهده است.
تاریخ آمریکا این توجیه را در اختیار ایران قرار میدهد که این نقطه ضعف را جدی بگیرند. ویتنام، عراق و افغانستان جنگهای بسیار متفاوتی بودند و هیچکدام الگوی سادهای برای تحلیل درگیری کنونی ارائه نمیدهند. با این حال هرکدام مشکل گستردهتری را به نمایش گذاشتند: برتری نظامی به طور خودکار دوام حمایت داخلی از یک عملیات نظامی بیانتها را تضمین نمیکند. در عین حال که اعتماد عمومی به هدف، هزینه و تحقق پذیری اهداف جنگی در حال کاهش است دولت میتواند قدرت نظامی حیرتانگیزی را در اختیار خود داشته باشد. اما در این صورت، اضمحلال سیاسی ممکن است خیلی زودتر از شکست نظامی متعارف فرا برسد.
نمیتوان استنباط کرد که زمان به طور خودکار به سود ایران است. جنگ فرسایشی شمشیر دو لبه است. ایران آسیب نظامی و اقتصادی سهمگینی را متحمل شده است و اختلال طولانی مدت در چرخه تجارت خلیج (فارس) به اقتصاد خودش هم ضربه میزند و دولتهای منطقهای را تشویق میکند تا به فکر مسیرهایی باشند که تنگه هرمز را دور میزند. ایالات متحده آمریکا به طور عمده ظرفیت نظامی و مالی برتر خود را حفظ میکند. اگر واشنگتن موفق شود اهدافی محدود را تعریف کند، حمایت داخلی را نگه دارد و اهرم فشار نظامی را به توافقی پایدار تبدیل کند، آن وقت قمار تهران بر روی اضمحلال سیاسی ممکن است شکست بخورد.
خطری که برای ترامپ وجود دارد این است که استراتژی بنا شده پیرامون فشار حداکثری ممکن است این تبدیل را سختتر کند اگر موفقیت را صرفا تسلیم ایران و نه یک دستاورد سیاسی مشخص و دستیافتنی تعریف کند. هر ضربه اضافی هزینههای واقعی را بر تهران تحمیل میکند، اما این کار مدت زمانی را هم که قیمت بنزین، نگرانی در مورد تورم، تلفات و انتخابات پیشرو گفتمان جامعه آمریکا را شکل میدهد طولانیتر میکند. هر چه اهداف دربرگیرنده مرز مشخصی نباشند، درگیری هم به جای ظرفیت نظامی تابآوری سیاسی را در ورطه آزمایش قرار میدهد.
این منطق استراتژیکی است که واشنگتن باید با آن مواجه شود. ایران نیاز ندارد نیروهای آمریکایی را نابود کند یا به قدرت نظامی آمریکا برسد تا از جنگ فرسایشی منفعت کسب کند. تنها نیازمند این است که توانایی مقاومت را در خود نگه دارد مادامی که توجیه هزینههای ادامه جنگ برای دولت آمریکا در داخل کشور سختتر باشد. از سرگیری مجدد جنگ اطراف تنگه هرمز نشان میدهد که چقدر سریع این هزینهها ممکن است از سایتهای موشکی و مسیرهای دریایی به بازارهای انرژی و سیاستهای انتخاباتی منتقل شود.
اگر واشنگتن خواهان است تا این مزیت را از تهران منع کند، به چیزی بیشتر از برتری نظامی احتیاج دارد؛ و آن یک هدف نهایی پایدار است. هر چه جنگ بدون رسیدن به هدفی این چنینی طولانیتر شود، خطرات حتمی میدان نبرد هم بیشتر از خلیج فارس به جامعه سیاسی آمریکا تغییر مکان میدهد.






