گروه سیاسی پایگاه خبری خبرآنی-صبح 2 سپتامبر 1945 (10 شهریور 1324) عرشه ناو آمریکایی «میزوری» در خلیج توکیو محل یکی از مهمترین مراسم های قرن بیستم بود. نمایندگان ژاپن آمده بودند تا سند تسلیم را امضا کنند. جنگی که شش سال پیش از آن در اروپا آغاز شده بود، حالا در آسیا هم به پایان میرسید. دوربینها لحظه را ثبت میکردند و جهانی که هنوز بوی باروت میداد میخواست باور کند که بدترین کابوس تاریخ بالاخره تمام شده است.
اما این جنگ قبل از آنکه با امضای چند صفحه کاغذ تمام شود، شهرهایی را به ویرانه تبدیل کرده بود و میلیونها انسان را کشته بود. اروپا دو بار در کمتر از نیم قرن، میدان جنگ قدرتهای بزرگ شده بود. جنگ جهانی اول( 5 مرداد1293 تا 19 آبان 1297) و بعد جنگ جهانی دوم(9 شهریور 1318 تا 10 شهریور 1324) میلیونها سرباز و غیرنظامی کشته شده بودند و کشورهایی که زمانی خود را مرکز تمدن میدانستند، حالا با شهرهای سوخته و نسلهایی داغدار روبهرو بودند.

قرار بود این پایان درسی بزرگ برای بشر داشته باشد: دیگر نباید اجازه داد اختلاف قدرتها، جاهطلبی دولتها و منافع سیاسی، جهان را دوباره به چنین فاجعهای بکشاند. اما درست در همان روزهایی که جنگ تمام میشد، اتفاق دیگری افتاده بود. اتفاقی که معنای قدرت را برای همیشه تغییر داد.
چند هفته قبل از مراسم تسلیم ژاپن، در 6 اوت 1945 بمبی بر هیروشیما انداخته شد. سه روز بعد، بمب دیگری بر ناکازاکی. برای اولین بار در تاریخ یک سلاح هستهای در جنگ علیه یک شهر به کار گرفته شده بود. صدای انفجار که خواب دو شهر را در چند ثانیه به جهنم تبدیل کرد، فقط صدای پایان جنگ نبود. آغاز عصر تازهای بود که در آن انسان توانسته بود وسیلهای برای نابودی در مقیاسی بیسابقه بسازد.
آمریکا تنها کشوری است که تاکنون از سلاح هستهای در جنگ استفاده کرده است. این واقعیت، امروز هم بخشی از تاریخ ثبتشده جهان است. همانطور که تصاویر بازماندگان هیروشیما بخشی از حافظه قرن بیستم است. با این حال شاید عجیبترین بخش ماجرا خود بمب نباشد. این است که بشر با وجود دیدن نتیجه آن، خیلی زود دوباره به همان منطق برگشت.
بعد از 1945 جنگها تمام نشدند. فقط شکلشان تغییر کرد. قدرتهای بزرگ متحدان جدید پیدا کردند. سلاحهای تازه ساختند و رقابتها را به نقاط دیگری از جهان بردند. جنگ کره، ویتنام، افغانستان، عراق و دهها جنگ و درگیری دیگر آمدند و رفتند. بعضی کشورها اشغال شدند. بعضی حکومتها سرنگون شدند و میلیونها انسان دیگر قربانی شدند. انگار پایان جنگ جهانی دوم، پایان جنگ نبود؛ پایان یک جنگ و آغاز دورهای تازه از جنگها بود.
و اینجا شاید یک سؤال مهمتر از خود تاریخ جنگ جهانی دوم مطرح شود: چرا حافظه بشر اینقدر کوتاه است؟
چرا نسلی که ویرانی جنگ را دیده، میتواند چند دهه بعد دوباره به جنگ عادت کند؟ چرا تصاویر شهرهای سوخته، کودکان کشتهشده و میلیونها آواره، بعد از مدتی تبدیل به چند عدد در کتابهای تاریخ میشوند؟ و چرا در روایتهای سیاسی، گاهی جای متجاوز و قربانی آنقدر راحت عوض میشود که کسی که جنگ را آغاز کرده، در جایگاه مدافع صلح میایستد؟
گویا مسئله فقط فراموش کردن تاریخ نیست. مسئله این است که وقتی روایت تاریخ در اختیار قدرت قرار می گیرد، میتواند حافظه جمعی را تغییر دهد.

81 سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم، هنوز جنگ در جهان جریان دارد. هنوز قدرتهایی وجود دارند که برای رسیدن به اهداف سیاسی و امنیتی خود، حاضرند هزینههای سنگینی به ملتهای دیگر تحمیل کنند. هنوز سلاحهایی وجود دارند که میتوانند در چند لحظه، شهری را از روی نقشه پاک کنند و شاید به همین دلیل، سالگرد پایان جنگ جهانی دوم فقط یادآوری یک تاریخ قدیمی نیست. فرصتی است برای پرسیدن یک سؤال ساده: انسان ها از آن جنگ چه چیزی یاد گرفتند اگر قرار است دوباره همان تاریخ را تکرار کنیم؟
جنگ تمام شده بود. اروپا زیر آوار بود و میلیونها خانواده هنوز دنبال عزیزانشان میگشتند. اما چند سال بیشتر طول نکشید که همان جهان دوباره صدای جنگ را شنید. این بار یک طرف ماجرا آمریکا بود. قدرتی که از جنگ جهانی دوم قدرتمندتر از همیشه بیرون آمده بود. واشنگتن خیلی زود فهمید که برای تبدیل شدن به قدرت مسلط، فقط بمب و ناو هواپیمابر کافی نیست. میشود دولتها را هم عوض کرد. 28 مرداد 1332 دولت محمد مصدق سقوط کرد. پشت این ماجرا فقط دعوای سیاسی داخل ایران نبود. آمریکا و انگلیس در عملیات کودتا نقش مستقیم داشتند. نفت ایران ملی شده بود و منافع قدرتهای خارجی به خطر افتاده بود. چند سال بعد، در گواتمالا هم دولت منتخب این کشور با دخالت سیا سرنگون شد.
بعد به ویتنام حمله کرد. کودتاها و عملیات مخفی در کشورهای مختلف ادامه پیدا کرد. آمریکا هرجا منافعش را در خطر میدید، میتوانست از تحریم، عملیات اطلاعاتی، حمایت از کودتا یا حتی جنگ استفاده کند. اما عجیبتر از خود این اتفاقها، چیزی است که بعداً بر سر حافظه ما میآید. چند دهه که میگذرد آدمها دیگر مصدق را نمیبینند. فقط یک اسم در کتاب تاریخ میبینند. دیگر هیروشیما را نمیبینند. چند عکس سیاه و سفید میبینند. دیگر کودکی را که زیر بمب کشته شده نمیبینند. فقط یک عدد در آمار تلفات میبینند و همینجا تاریخ آرامآرام بیخطر میشود.

آمریکا همان کشوری است که در اوت 1945 برای نخستین و تاکنون تنها بار در تاریخ، بمب اتم را در جنگ علیه انسانها به کار برد. هیروشیما و ناکازاکی فقط دو نام در کتابهای تاریخ نیستند. آدمهایی بودند که در چند ثانیه، در اثر تصمیمی که هزاران کیلومتر دورتر گرفته شده بود، سوختند.اما 81 سال بعد، هنوز آمریکا یکی از اصلیترین مدعیان تعیین این است که چه کشوری تهدید است، چه کشوری باید تحریم شود و چه کشوری حق دارد چه نوع فناوریای داشته باشد.
اما این سوال ساده همیشه گم میشود: چه کسی جنگ را شروع کرد؟ چه کسی اول حمله کرد؟ و چه کسی از قدرتش برای تحمیل خواستهاش به دیگری استفاده کرد؟ شاید بزرگترین شکست بشر بعد از جنگ جهانی دوم این نبود که دوباره جنگید.این بود که خیلی زود یادش رفت چرا جنگیده بود.

صبح 6 اوت 1945، هیروشیما مثل هر روز دیگری بیدار شده بود. مردم سر کار میرفتند، بچهها به مدرسه میرفتند و مغازهها باز میشدند. کسی نمیدانست چند دقیقه بعد، زندگی در این شهر دیگر شبیه چند دقیقه قبلش نخواهد بود.ساعت 8:15 صبح، بمب اتمی «لیتل بوی» منفجر شد.سه روز بعد، ناکازاکی هم هدف بمب اتمی دیگری قرار گرفت.و سه هفته بعد جنگ تمام شد. ژاپن تسلیم شد و جهان نفس راحتی کشید. اما برای آنهایی که زنده مانده بودند، جنگ تمام نشده بود. مادرانی که بچههایشان را پیدا نمیکردند. کودکانی که دیگر پدر و مادرشان را ندیدند. آدمهایی که تا چندین نسل بعد درگیر عوارض آن بمب هسته ای بودند و یک چیز دیگر هم از آن روز باقی ماند: این واقعیت که انسان، برای نخستین بار توانسته بود با یک بمب، در مقیاس یک شهر، مرگ ایجاد کند.
آمریکا تنها کشوری است که تاکنون از سلاح هستهای در جنگ استفاده کرده است و امروز، وقتی واشنگتن درباره برنامه هستهای ایران حرف میزند، وقتی از «تهدید هستهای» میگوید و برای متوقف کردن غنیسازی ایران فشار، تحریم و حتی اقدام نظامی را توجیه میکند، یک تصویر قدیمی دوباره جلوی چشم میآید: هیروشیما. کشوری که تنها استفادهکننده جنگی از بمب اتم بوده، امروز یکی از طرفهایی است که درباره اینکه چه کشوری حق دارد چه فناوری هستهای داشته باشد، تصمیم میگیرد.
81 سال از پایان جنگ جهانی دوم گذشته است اما هنوز باید به هیروشیما برگردیم. نه برای اینکه جنگ تمامشدهای را دوباره روایت کنیم، برای اینکه ببینیم چه چیزی از آن جنگ هنوز در جهان امروز زنده است.
انتهای پیام /






