ذبیحالله پورشیب، کاپیتان پیشین تیم ملی کاراته به مناسبت روزهای وداع و برگزاری مراسم تشییع رهبر شهید حضرت آیتالله العظمی سیدعلی حسینی خامنهای دلنوشته زیر را در اختیار پایگاه خبری خبرآنی قرار داد که در زیر میخوانید:
«گاهی نبودن یک نفر را نه از خالی بودن صندلی، که از اشک چشمها و از سنگینی دلها میشود فهمید.
این روزها گذشت و میگذرد؛ روزهایی که انگار زمان، آهستهتر از همیشه قدم برمیداشت؛ روزهایی که هر گوشه این سرزمین، روایت دلتنگی مردمی بود که با هر سلیقه، هر ظاهر و هر نگاه، در کنار هم ایستادند. پیر و جوان، زن و مرد. آنکه سالها در صفوف نماز جمعه بود و آنکه شاید هیچگاه خود را در هیچ دسته و عنوانی تعریف نمیکرد؛ همه در یک نقطه مشترک بودند؛ در خیابانها، در مراسم تشییع، در نگاههای خسته و اشکهای بیصدا، چیزی فراتر از یک بدرقه دیده میشد؛ تصویر مردمی که وقتی پای ایران به میان میآید، اختلافها رنگ میبازند و نام وطن، همه را زیر یک پرچم جمع میکند.
هنوز هم باورش سخت است…
هنوز هم گاهی ناخودآگاه، چشمها به قاب تلویزیون، به سخنرانیها، به آن صدای آرام اما استوار خیره میشود؛ انگار قرار است دوباره بگوید: ما میتوانیم……
انگار ایران، برای چند روز، دوباره خودش شده بود…
نه با خطکشیها، نه با برچسبها…
بلکه با یک نام…
با یک پرچم…
و با یک اندوه مشترک در خیابانها، دیگر کسی از ظاهر هم نمیپرسید.
بارها گفت دشمن، پیش از آنکه خاک یک کشور را هدف بگیرد، امید مردمش را نشانه میرود.
و امروز، شاید بیش از همیشه، معنای آن سخنان را میتوان فهمید.
شاید بزرگترین درس این روزها همین بود…
اینکه ایران، هرگاه زخمی میشود، فرزندانش اختلافها را کنار میگذارند.
امروز، در میان آن همه جمعیت، انگار هر قدم مردم، یادآور همان سخنها بود. انگار هر پرچمی که در دستها بالا رفت، هر صلوات، هر اشک و هر سکوت، پاسخی بود به سالها دعوت به وحدت، استقامت و ایرانِ سربلند.
سالها از قدرت ایران گفت, از ایرانی که باید روی پای خودش بایستد، از امید به جوانان، از علم، از پیشرفت، از عزت، از استقلال، از اینکه آینده این سرزمین را باید با دستهای همین نسل ساخت. بارها تکرار کرد که جوان ایرانی میتواند، اگر بخواهد, که هیچ بنبستی، پایان راه نیست و امید، سرمایهای است که نباید از دل این ملت گرفته شود.
شاید بزرگترین تصویر این روزها، نه جمعیت میلیونی، که کنار هم ایستادن دلهایی بود که در ظاهر شبیه هم نبودند, اما برای ایران، برای عزت این خاک و برای وداع با کسی که سالها درباره آینده این کشور سخن گفته بود، شانه به شانه هم قدم برداشتند.
تو رفتی…
اما هر روز که میگذرد، بعضی از جملههایت بیشتر از قبل در ذهنمان جان میگیرند.
انگار نبودنت، پایان شنیدن صدایت نبود
آغاز فهمیدن آن بود.
تاریخ، این روزها را ورق میزند، بنویسد: نسلی بودند که پس از رفتنِ بزرگان، راهِ ساختن ایران را رها نکردند.
تصویرهایی که از ذهنم پاک نمیشود، همان روز تشییع است…
آدمها از دور و نزدیک خودشان را رسانده بودند؛ گویی هیچ فاصلهای، مانعِ یک وداع آخر نمیشد.
دیدم ویلچرهایی را که آرام میان جمعیت حرکت میکردند…
دیدم کسانی را که با وجود شرایط جسمانی سخت، آمده بودند تا فقط چند قدم در این بدرقه شریک باشند.
پیرمردها و پیرزنهایی را که شاید راه رفتن برایشان دشوار بود، اما دلشان طاقتِ نرسیدن نداشت.
زنها و مردها، دخترها و پسرها، خانوادههایی که دست در دست هم آمده بودند.
و چیزی که بیش از همه توجهم را جلب کرد، حضور جوانها بود…
همان نسلی که خیلیها دربارهاش قضاوت میکنند؛ نسل زد.
جوانهایی که شاید ظاهرشان با تصور کلیشهای بعضیها فرق داشت، اما آن روز در میان جمعیت بودند؛ با احترام، با اشک، با سکوت یا با زمزمه دعا.
آن روز فهمیدم که نمیشود یک ملت را فقط از روی ظاهرش شناخت.
دلها را نمیشود از روی لباس خواند.
وطندوستی، احترام و دلبستگی، همیشه شبیه هم دیده نمیشوند.
آن روز، در میان آن دریای انسان، فقط یک چیز دیده میشد؛
مردمی که با همه تفاوتهایشان، برای یک وداع، کنار هم ایستاده بودند.»
انتهای پیام/






